دانلود متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی

عنوان : بررسی قصه های قرآنی در متون نظم از آغاز تاپایان قرن ششم

دانشگاه آزاد اسلامی واحد بردسیر

گروه ادبیات و زبان فارسی

پایان نامه برای دریافت درجه کارشناسی ارشد(M.A.)

گرایش:

زبان و ادبیات فارسی

عنوان:

بررسی قصه های قرآنی در متون نظم از آغاز تاپایان قرن ششم

استاد راهنما:

آقای دکتر هوشمند استفدیارپور

استاد مشاور:

آقای دکتر محمد تقی فاضلی

برای رعایت حریم خصوصی نام نگارنده پایان نامه درج نمی شود

(در فایل دانلودی نام نویسنده موجود است)

تکه هایی از متن پایان نامه به عنوان نمونه :

(ممکن است هنگام انتقال از فایل اصلی به داخل سایت بعضی متون به هم بریزد یا بعضی نمادها و اشکال درج نشود ولی در فایل دانلودی همه چیز مرتب و کامل است)

چکیده:

با عنايت و توجه به خداوند باري تعالي در اين رساله، قصه هاي قرآني در متون نظم از آغاز تا پايان قرن ششم مورد بررسي قرار گرفته است. بيشترين اشعاري كه از قرآن الهام گرفته شده در قرن ششم هجري مي باشد و به طور صريح مي توان گفت كه به دليل جنگ ها و حمله هاي مغولان به ايران و قتل عام مردم ،عران كه حكم انبياء را در بين مردم دارند براي الهام گيري و ارشاد ظالمان از داستان هاي قرآني  و عذاب هايي كه خداوند بر اقوام گذشته نازل مي كرده است در اشعارشان استفاده نموده تا به اين طريق مردم را ارشاد نمايند از جمله داستان هايي كه در اين رساله مذكور است: خلقت آدم، رانده شدن شيطان ، توبه ي آدم ، زندگي پيامبران مانند ادريس، صالح، نوح ،….. زيبايي يوسف و عشق زليخا به او، نابينايي يعقوب ، تبه كاريهاي قوم يأجوج و مأجوج، كشيدن سدّ ذوالقرنين ، عيسي كه مرز روح بخشي و زنده كننده دارد، اعجاز موسي، تسلط سليمان بر باد و ديو و پري صبر و استقامت ايوب، اصحاب فيل و كهف، معراج پيامبر و جنگ هاي او از جمله :حنين، خيبر ، بدر و … كه بيشتر اشعارشان در اين دوره ي زماني انعكاسي از داستان هاي قرآني مي باشد.

مقدمه:

همه ي اين حكايات و اخبار انبياء را بر تو بيان مي كنيم تا قلب تو را بر آن قوي و استوار گردانيم و در اين طريق حق بر تو روشن شود و اهل ايمان را پند و عبرت و تذكر باشد.

(هود،آيه 120)

قرآن، قانون زندگي انسانيت و كتاب خواندني و سند حقانيت آئين اسلام است و پيوسته چون خورشيد تابان بر تارك زمان درخشان و بر همه ي مردمان در طول دوران پرتو افكنده است. آنگونه كه بزرگترين هدف قرآن و مربيان الهي، انسان سازي است، بر عاطفه ها و احساسات و بینش انسان ها، تأثير گذار است تا جايي كه وقتي (گوته1) آلماني از قرآن سخن به ميان مي آورد، چنين مي گويد: «اين كتاب تأثير خود را براي هميشه حفظ خواهد كرد.»

يكي از شيوه هاي ارزش يابي شعر شاعران، بررسي و تأمل در انديشه هاي آنها است. از آنجايي كه منشأ و منبع الهام شاعران بسيار متنوع و گسترده است، اين منابع مي تواند اسطوره، تاريخ ، فرهنگ ، قصص، حماسه و هر چيز ديگري باشد. داستان ها و تلميحات از دير باز مورد توجه بشر بوده است.

بديهي است كه سرشت انسان به شنيدن و خواندن سر گذشت و داستان ها رغبت و ميل فراوان دارد و قرآن كريم نخستين كتابي است كه نقل داستان ها و سر گذشت هاي واقعي انسان ها را در تربيت و ارشاد مردم به كار گرفته و در راه هدايت آنها از اين داستان ها بهره برداري كرده است.

يكي از غني ترين منابع الهام شاعران ، زندگي و سر گذشت پيامبران است كه در اشعار خويش گاه در مضمون سازي از آن بهره مي برند و گاه لباس هنر بر آن مي پوشانند.

داستان هاي قرآني در ادب فارسي از جايگاه و مقام ويژه اي برخوردار است،چرا كه ايرانيان پيوسته توجه عميق به مذهب داشته اند. تخيل شاعرانه گاه در بهره گيري از داستان هاي قرآني با شگرد تلميح، نمايان مي شود. در اين ميان شاعران قرآن را آبشخور دانسته هاي خود قرارداده و از آن بهره مند شده اند.

در قرن هاي پس از اسلام به خصوص در قرن ششم، به سبب رواج علوم ديني و غلبه ي روحيه ي مذهبي، اشارات و تلميحات قرآني و ديني در آثار شاعران و نويسندگان، فراوان است. هيچ شاعري نيست كه از الفاظ و مفاهيم قرآن كريم و قصص قرآني در شعر خود به وفور استفاده نكرده باشد؛ در اين قرون ادبيات به طرف تزيين و آرايه بندي و هنر نمايي هاي شاعرانه پيش رفت و گونه هاي بهره گيري از قرآن در اين دوره بسيار عادي و طبيعي گرديد.

از آنجا كه تمامي داستان هاي قرآني از يك منظر و به يك شيوه بررسي مي شوند كمتر در فصل بندهاي محدود مي گنجد ما را بر آن داشت تا اين پايان نامه را در يك مقدمه و يك فصل كه خود شامل پنجاه داستان از داستان هاي قرآني را به نگارش در آوريم. و شواهد شعري شاعران از آغاز تا پايان قرن ششم از جمله: رودكي، فرخي سيستاني، منوچهري، انوري، فردوسي، قطران تبريزي، مسعود سعد سلمان، خيام، ابو سعيد ابوالخير، جمال الدين اصفهاني، عمعق بخارايي، باباطاهرعريان،… آثار نظامي(مخزن الاسرار، خسرو شيرين ، ليلي و مجنون، هفت پيكر، اسكندرنامه، شرفنامه و اقبال نامه) سنايي(عقل نامه، عشق نامه، سير العباد الي المعاد، طريق التحقيق و …)خاقاني و عطار نيشابوري(منطق الطير ،الهي نامه، اسرار نامه) انجام شود.

آنچه  مرا بر آن داشت تا به كنكاش علمي در شعر سنتي شاعران از آغاز تا پايان قرن ششم بپردازم نخست انديشه و زبان فخيم شاعران اين دوره و الهام گيري آنها از قرآن مجيد بود. دوم انتخاب استاد راهنماي فرزانه و سترگ و ارجمند آقاي دكتر هوشمند اسفنديار پور كه مطالعه ي گسترده و تخصص وافر در راه شناساندن ادبيات و استفاده از مضمون هاي قرآني در شعر شاعران را به اين سر زمين پر گهر دارد. كه خضر و الياس وار راهنماي اين جانب در وادي سرگشته و بي كران ادبيات بودند كه با قرار دادن وقت ارزشمند خويش، بنده را مرهون بزرگواري هاي خويش نمودند و سوم انتخاب استاد مشاور آقاي دكتر محمّد تقي فاضلي كه با سعه ي صدر همواره پاسخ  گوي سؤالات من بوده اند، و مرا در امر اين پژوهش ياري نموده اند.

اهدافي را نيز كه اين پژوهش در پي تحقق بخشيدن به آن گام بر مي دارد، به شرح زير مي باشند:

-معرفي نمونه هايي از داستان هاي قرآني

-تأثير پذيري متون نظم ادبيات فارسي از داستان هاي قرآن مجيد از آغاز تا پايان قرن ششم

آنچه را كه پيش روي ادب دوستان است پيشكش پژوهندگان سر زمين سخن پرور پارسي مي نمايم.

پیشینه و سبک قصه های قرآنی

مختصات شعر عهد غزنوی:

از نظر فکری مدح محور اصلی است و در تشبیب قصاید از معشوق و طبیعت هم سخن می رود. تصویر سازی و مضمون آفرینی از«ترک» دیده می شود هم چنین به مسیح-چنان که به زردتشت- در مضمون آفرینی و تشبیه توجه دارند. اشاره به معارف اسلامی در حال افزایش است. مقام معشوق همچنان پست است1

مختصات فکری سبک شعر خراسانی:

1- شعر این دوره شعری شاد و پر نشاط است    2- شعری واقع گراست

3- شاعران با معارف پیش از اسلام آشنا هستند    4-معشوق مقام والایی ندارد

5- جنبه های عقلانی و تعادل بر جنبه های احساسی و اغراق چیره است.

6- اشاره به معارف اسلامی و حدیث و قرآن در آن کم است و آن چه هست عمیق نیست.

7- شعر این دوره از پند و اندرز خالی نیست ولی این پندها بیشتر جنبه ی علمی و ساده دارند و یاد آور پند هایی هستند که از بزرگان ایران باستان چون انوشیروان و  باقی مانده است . در صورتی که پند های سنایی و خاقانی جنبه ی شرعی و عرفانی دارد و نسبت به پند های این دوره تجریدی و پیچیده است.

شعر قرن ششم:

رواج تصوف و فعالیت صوفیان:

درزمان سامانیان، از صوفیان بزرگ در خراسان خبری نبود و در زمان غزنویان صوفیان تحت فشارهای سیاسی و مذهبی بودند. محمود خود مردی متعصّب بود. خراسان تحت سلطه ی کرّامیان بود که از فرقه های متعصب سنی بودند. در اسرار التوحید آمده است که شیخ ابوسعید ابوالخیر گرفتار این متعصبان بود. او را تکفیر کرده بودند که مردی پیدا شده است که بر منبر قرآن و حدیث نمی گوید، همه بیت و ترانه می گوید و حتی قرار بود او را به دار بیاویزند. از این رو مشایخ صوفیه علیه غزنویان توطئه می کردند. و سلجوقیان را به حمله به خراسان تعریض می نمودند . وقتی سلاجقه روی کار آمدند به ازاء آن سابقه ،به صوفیان امتیازهایی دادند. در اطراف و اکناف خانقاه های متعددی تأسیس شد. صوفیان نخستین بار بعد از شهادت حلاج جرأت یافتند تا افکار خود را آشکارا منتشر سازند و از این رو عرفان وارد ادبیات فارسی شد.

تأسیس مدارس دینی و رواج معارف اسلامی:

سلجوقیان هم مانند غزنویان برای تثبیت قدرت خود و جنبه ی قانونی (شرعی) دادن به آن ناچار بودند که دست دوستی به سوی خلفای بغداد دراز کنند و از این رو به تأسیس مدارس دینی و ترویج معارف اسلامی پرداختند . هر چه از تاریخ ورود اسلام به ایران دورتر شویم به صورت طبیعی آشنایی مردم با معارف اسلامی و قرآن و تفسیر و حدیث بیشتر شده است. از این رو در شعر این دوره اشاره به آیات و احادیث و تلمیحات اسلامی بیشتر از سابق است.

البته در غالب مدارس که در قرن پنجم به بعد تأسیس شده بود تدریس علوم عقلی ممنوع بود و اهتمام اصلی بر علوم دینی و ادبیات بود. دامنه ی تعصبات مذهبی به همه جا کشیده بود. مثلاً دعوای پیروان حنفیه و شافعیه که از قدیم کم و بیش وجود داشت در این قرن به اوج خود رسید و بسی مدرسه و کتابخانه سوخته شد.

اکثریت شاعران بزرگ قرن ششم به سبک بینابین یا سبک  عهد سلجوقی توجه دارند. سنایی نخستین بار به صورت جدّی مطالب عرفانی را در شعر وارد کرد، اما عرفان او بیشتر نزدیک به شرع و اخلاق است. اشاره به آیات و احادیث از مشخصات شعر اوست. لحن قصاید او تا حدودی مخصوص به خود او است و به نظر می رسد که به ناصر خسرو توجه داشته است. طریقه ی عرفانی او که در حقیقت شرع و پند و موعظه است مورد توجه بسیاری از شاعران مخصوصاً نظامی و خاقانی قرار گرفته است.1

استاد فروزان فر می نویسد: «شعر صوفیانه از اواسط قرن چهارم هجری آغاز شده و اشعار ابوالفضل بشربن یاسمین و دیگران که ابو سعید بن ابی الخیر در مجالس خود خوانده و در اسرار التوحید نقل شده و پس از آن در قرن پنجم عبدالله انصاری اشعار زهد مایل به تصوف می سرود.

خلقت آدم(ع)1 

خواست خداوند چنین بود که در روی زمین موجودی بیافریند که نماینده ی او باشد، صفاتش پرتوی از صفا ت پروردگار ، و مقام و شخصیتش برتر از فرشتگان، خواست او این بود که تمامی زمین و نعمتهایش را در اختیار چنین انسانی بگذارد نیروها ، گنجها،معادن و همه ی امکاناتش را.

چنین موجودی می بایست سهم وافری از عقل و شعور وادراک،واستعداد ویژه داشته باشد که بتواند رهبری و پیشوایی موجودات زمین را بر عهده گیرد. خداوند موجودی  را از گل ناچیز آفرید و او را گل سر سبد عالم هستی و شایسته ی مقام خلافت الهی و نماینده ی «الله» در زمین قرار داد. خداوند همه ی حقایق و اسرار الهی را به آدم یاد داد و از او خواست که به فرشتگان تعلیم کند و سپس از فرشتگان خواست بر آدم سجده کنند همه ي آنها بر عظمت و مقام آدم سجده نمودند به جز ابلیس2.

فرخي سيستاني درموردآفرينش آدم ازگل چنين گفته است :

دوستی او را بر آب افکند پنداری خدای            مهر او را کردگویی با گل آدم عجین

رودكي دانش را از آغازآفرينش انسان با او عجين مي داند ومي گويد :

تا جهان بود از سر آدم فراز                          کس نبوداز راه دانش بی نیاز 

خاقاني  سجده ي تمام فرشتگان را به مقام انسان اين گونه بيان كرده است :

دهر جلال تو دید ایمان آورد و گفت               کای ملکوت اسجدوا کادم وقتست هان 

عطار نيشابوري در منطق الطيرداستان خلقت آدم وسجده ي فرشتگان وعدم سجده ي شيطان وطوق لعنت تاآخر(مهلت معلوم) برشيطان رادرابيات ذيل بيان كرده است :

گفت ای روحانیان آسمان                                      پیش آدم سجده آرید این زمان

سر نهادند آن همه بر روی خاک                     لاجرم یک تن ندید آن سر پاک

باز ابلیس آمد و گفت این نفس                      سجده ای از من نبیند هیچ کس

گفت یا رب مهل ده این بنده را                      چاره ای کن این ز پا افکنده را

حق تعالی گفت مهلت بر منت                       طوق لعنت کردم اندر گردنت

نام تو کذاب خواهم زد رقم                          می بمانی تا قيامت متهم

عطارنيشابوري بازدرمنطق الطيرگويد :

هر چه آورد از عدم حق در وجود                            جمله افتادند پیشش در سجود

چون رسید آخر به آدم فطرتش                      در پس صد پرده برد از غیرتش          

عطارنيشابوري درالهي نامه گويد :         

چون بگشاد اول آدم دیده از فرش                            نوشته دید او را نام بر عرش 

خداوندخميرمايه ي وجودانسان را در چهل صباح سرشت واورادر وجود آورد سنايي غزنوي گويد :

کز برای پخته گشتن کرد آدم را اله                  در چهل صبح الهی طینت پاکش خمیر

ای خمیرت کرده در چل صبح تأیید اله             چون تنورت گرم شد آن به که در بندی فطیر

چون گذشتش زکاف ونون رستی                    از قل قاف ولام دانشمند

خداوندآدم را به خاطر حضرت محمد (ص) آفريدو سنايي گويد :

صورت احمد ز آدم بد و لیک اندر صفت          آدم از احمد پدید آمد چو آصف برخیا

کاف و نون نیست جز نبشته ی ما                             چیست«کن» سرعت نفوذ قضا

پیش او سجده کرده عالم دون                        زنده گشته چو مسجد ذوالنّون

سنايي غزنوي درسيرالعباد الي المعاددرمورداين كه خداونددرآغازخلقت اسماءالهي را به آدم آموخت    

 مي گويد : 

چشم وحدت ندیده جسم یکی                      علم آدم نخوانده اسم یکی

«یفعل الله ما یشاء» از هوش                          ساخته بنده وار حلقه به گوش

عقل وخرد انسان پرتويي ازنورذات خداوند است وسنايي دركارنامه ي بلخ گويد :

خرد از نور ذات او شد هست                       زان به ارشاد آدمی پیوست

پشت و رویست دین و عالم را                      اینت در عقل روح آدم را 

خداونددرون انسان راازوجودخودخلق نمودوسجده گاه تمامي فرشتگان كردكه سنايي درطريق التحقيق مي گويد :

باطنت را به لطف خود پرورد                        ظاهرت قبله ی ملایک کرد

خداوندگنجينه اي پنهان بودوبا خلقت انسان خواست تا شناخته شودغزنوي درسنايي آبادگويد :

حکمتش هفت طاق آینه گون                        کرد روشن به امر کن فیکون

حکمت از بود خلق معرفتست                       «کنت کنزاً» بیان این صفت است 

بازسنايي غزنوي درعشق نامه مي گويد :

گفت کین جای سجده ی ملیکست                  خود چه جای ستادن نمکیست

قدسیان را که ساز عشق نبود                         سازتقديس اگرچه بودچه سود          

آدمي راكه هست ذلت خاك                         ساز عصمت اگرچه نيست چه باك                                      

روح در هر چه بنگرد زان پس                       نقش معشوق و عشق بیند و بس

این مقامیست کز فنای فنا                                      متحقّق شود بقای بقا

گر ترا چشم معرفت بیناست                         وجه صانع ز صنع او پیداست

دیده از وجه خوب چشمه ی نور                    دیده در صنع آیتی مشهور

روح اگر چه نتیجه ی عدم است                     با قدم گوئیا که هم قدم است

یافته از جلال سبّوحی                                 شرف اختصاص«من روحی» 

سنايي غزنوي درعقل نامه هستي انسان راازروح حيواني مي داندوگويد :

از دم روح قدس قوت آرند                          به ره معده ی تو بسپارند

گر تو هستی ز روح حیوانی                          به ز حیوانی است انسانی 

اميرمعزي درموردخلقت انسان ووجودانسان دربهشت وابليس دشمن آدم وعدم آگا هي انسان ازمقام ومنزلت خوددربهشت وغروروتكبرشيطان كه خودرابرترازآدم مي داند گويد:

تو آدمی و همه خلق چون فریشتگان                مخالف تو چو ابلیس خاک راه ولعین

به نور صرف همی ماند و عجب دارم               که نور صرف بود«من سلاله من طین»

چو محکم کرد اصل کار آدم                         به عا لم کرد نسل او فراوان

گر نور تو پیدا شدی از گوهر آدم                    ابلیس بگفتی که به از نار بود طین

اگر بود سوی طین بازگشت آدمیان                  عجب مدار که آدم سرشته شد از طین

ز پشت آدم بنمود صورت تو خدای                 ز غیرت تو شد ابلیس دشمن آدم

گاه آدم را بیاراید به دست لطف خویش            تا بهشت از خوبی دیدار او گیرد جمال

تو در سلاله ی آدم ستاره ای بودی                  هنوز پیکر آدم سلاله و صلصال

سایه ی یزدانی و در سایه ی عدل تواند             خلق عالم یک به یک اولاد آدم سر به سر

نار پیش طنين سجود از رشک نور تو نکرد                  کو همی دانست ایزد نور تو در طین نهاد

حشمت اسلاف او از نام او تا آدمست              دولت اعقاب او از فر او تا محشرست

شعاع بخت تو آدمست بر اسلاف                             لباس جاه تو محشرست بر اعقاب

ز تست نا گه آدم جلالت اسلاف                    ز تست ناگه محشر سعادت اعقاب

گر آدم از هنرش داشتی به خلد خبر                برو نکردی ابلیس کید خویش روا

از طین چو تویی آمد و چون احمد مرسل          بر مرکز نورست شرب جوهر طین را 

ظهيرالدين فاريابي گويد :

گفتی اندر مزاج آدم خاک                                      لطف ایزد نسیم جان بدمید       

نفس کلی برای راتب رزق                           بی اساس «خلقته بیدی»

چنگ در دامن قضا زده بود                          کرمت گفت:«الضمان علی»

هرگز نزاید از تو گرانمایه ترگهر                     زان آب و گل که مایه ی ترکیب آدم است

همه به دعوی عصمت بر آمده چون ملک           ولیک بوده چو ابلیس در ازل ملعون

ظهيرالدين فاريابي اراده ي خداوندرادرهستي تما مي موجودات سا طع مي داندوگويد :

شبی به خیمه ابداعیان کن فیکون                     حدیث زلف تو می رفت و الحدیث شجون

خيام نيشابوري خداوندرا صياد ازل مي داند و انسان راهمچون مرغي مي داندكه راز خلقت و آفرينش موجودات به وجود آدمي  را به قضا و سرنوشت مقرون مي داند وگويد :

صیّاد ازل چو دانه در دام نهاد                        مرغی بگرفت و آدمش نام نهاد

هر نیک و بدی که می رود در عالم                 خود می کند و بهانه بر عالم نهاد

موجود حقیقی به جز انسان نبود                     کس منکر او به غیر شیطان نبود

اسرار الهی همه در ذات تو است                    دریاب که این نکته بس آسان نبود

روحی که منزّه است ز آلایش خاک                 کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد

چون بنگری از مبتدی و از استاد                     عجز است به دست هرکه از مادر زاد

ای مرغ عجب ستارگان چنیه ی تست               در روز الست عهد دیرینه ی تست

گر جام جهان نمای جویی تو                        در صندوقی نهاده در سینه ی تست

ای روح در این عالم غربت چونی                            بی آن همه جایگاه و رتبت چونی

سلطان جهان قدس بودی و امروز                             از محنت نفس شوم صحبت چونی

محبوب جمال خود به آدم بخشید                   سّر حرمش به یار محرم بخشید

هر نقد که در خزانه ی عالم بود                      سلطان به کرم به جز و آدم بخشید

در روز ازل هر آنچه بایست بداد                    غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده ست

کو محرم راز تو بگویم یک دم                       کز روز نخست خود چه بودست آدم

محنت زده ی سرشته ای از گل غم                  یک چند جهان بگشت و برداشت قدم

بر لوح قضا نگر که از روز ازل                       استاد هر آنچه بودنی بود نوشت

ای کوزه گر آهسته اگر هشیاری                      تا چند کنی بر گل آدم خواری

تا ظّن نبری که من به خود موجودم                 یا این ره خونخواره به خود پیمودم

چون بود حقیقت من از او موجود                             من خود که بدم کجا بدم کی بودم

ایزد چو گل وجود ما می آراست                    دانست ز فعل ما چه بر خواهد خاست

بی حکمتش نیست هر گناهی که مراست           پس سوختن قیامت از بهر چه خواست

یا رب تو گلم سرشته ای          من چه کنم                پشم و قصبم تو رشته ای من چه کنم

هر نیک و بدی که آید از من بوجود                 خود بر سر من نوشته ای من چه کنم

روزی که شراب عاشقی می دادند                   در خون جگر زدند پیمانه ی من

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من                     وین حرف معمانه تو خوانی و نه من

 هست از پس پرده گفتگوی من و تو               چون پرده بر افتد نه تومانی و نه من 

 مسعودسعدسلمان مي گويد :

ای بار خدایی که ترا یار نباشد                        در حرمت و در مکرمت از تخمه ی آدم

نه نفس نفیس را چه رنجانی                         ای نفس تو فخر آدم و حوا

تا آدم و حوا که شدند اصل تناسل                            هستی ملک و شاه به اجداد و به آبا

وین آدم و حوا سبب اصل تو بودند                 ای اصل تو فخر و شرف آدم و حوّا

هست بنده نبیره ی آدم                                در همه چیز اثر کند انساب

گفته ی بدسگال چون ابلیس                          دور کردم از آن چو خلد جناب

ملک به اصل و به آدم رساند نسبت ملک           کراست از ملكان در جهان چنین انساب

خداوندازكسي زاده نشده وكسي هم ازاوزاده نشده است وناصرخسروقبادياني گويد :

آن را که نزادند مرور را و نزاید                      زی مرد خردمند شما راست گوایید

زيراكه نزاده ست شماراكس وهموار                 برخاك همي زاده ي زاينده ي بزاييد

     انوري مي گويد :

عالم و آدم نبودستند کاندر بدو کار                  زید از اهل درج شد عمرو از اهل درک

به صفای صفّی حق آدم                               که سرانبیا و بوالبشرست

اگر نه واسطه ی عقد جنبش و آرام                  به عدل قاعده ی ملک آدم و حوّا

هر چه ز آب و آتش و خاک و هوای عالمست    راستی باید طفیل آب و خاک آدمست

پدر اول آدم آنکه وجود                              نه ز مادر نه از پدر دارد

عنایتی بدو صلصال، اصل آدم و تو                  از آن عنایت محضی و آدم از صلصال

چو تو در دور آدم کس ندیدست                    کریم ابن کریمی تا به آدم

غرض ذات تو بود ارنه نگشتی                       بنی آدم بکّر منا مکرّم

ای کلک تو پشت ملک عالم                         وی روز تو عید دور آدم

وقتی که هنوز آسمان طفل                            آدم به طفیل تو مکرّم

آن روز کافرینش آدم تمام شد                       شد در ضمان روزی نسلش به نان تو

ذرهّ ای از حلم او گر در گل آدم بدی               در میان خلق نا موجود بودی داوری

جمال الدين اصفهاني[1]درمورد اين كه شيطان خود را از سرغرور و تكبر برتر از آدم مي داند گويد:

غرور داده مرا ابلیس را گه «اناخیر»                  خلاص کرده سیاووش را گه بهتان 

   اول وآخرهمه چيزخداوندووجودانسان ازخاك ضعيف وسجده برآدم وعطسه ي آدم رادرمخزن الاسرارنظامي چنين منعكس گرديده ومي گويد :

اوّل و آخر به وجود و حیات                        هست کن و نیست کن کائنات

با جبر وتش که دو عالم کم است                    اوّل ما و آخر ما یک دم است

کیست در این دیرگه دیر پای                        کاو«لمن الملک» زند جز خدای

بود و نبود آنچه بلند است و پست                            باشد و این نیز نباشد که هست

ای همه هستی ز تو پیدا شده                         خاک ضعیف از تو توانا شده

زیر نشین علمت کائنات                              ما به تو قادم چو تو قائم به ذات

هستی تو صورت و پیوندنی                          تو به کس و کس به تو مانند نی

آنچه تغیّر نپذیرد تویی                                و آن که نمرده ست و نمیرد تویی

ما همه فانّی و بقابس تو را                           ملک تعالی و تقدّس تو را

جز تو فلک را خم دوران که داد                     دیگ جسد را نمک جان که داد

ای به ازل بوده و نابوده ما                            وی به ابد زنده و فرسوده ما

این ده ویران چو اشارت رسید                       از تو و آدم به عمارت رسید

آدم نو ز خمه در آمد ز پیش                         تا برد آن گوی به چوگان خویش

«علّم آدم» صفت پاک اوست                         «خمّر طینه» شرف خاک اوست

طفل چهل روزه ی کژ مژ زبان                       پیر چهل ساله بر او درس خوان

ز آن به دعاها به وجود آمده                          جمله ی عالم به سجود آمده

خطبه ی دولت به فصیحتی رسد                     عطسه ی آدم به مسیحی رسد

معرفتی در گل آدم نماند                              اهل دلی در همه عالم نماند 

نظامي درخسرو و شيرين چنين مي گويد :

خدایا چون گل مار را سرشتی                        وثیقت نامه ای بر ما نوشتی

تویی کاوّل ز خاکم آفریدی                          به فضلتم ز آفرینش بر گزیدی

ادیم رخ به خون دیده  می شست                             سهیل خویش را در دیده می جست

ز عشقت سوزم و می سازم از دور                  که پروانه ندارد طاقت نور

 

کفی گل بر همه روی ز می نیست                            که بر وی خون چندین آدمی نیست

خدایی کافرینش کرده ی اوست                     زتن تا جان پدید آورده ا ی اوست

جهان را اولیّن بطن ز می بود                        زمین را اخرین بطن آدمي بود

خدایی کادمی را سروری داد                         مرا بر آدمی پیغمبری داد 

نظامي درليلي ومجنون گويد :

ای هر چه رمیده و آرمیده                                      در کن فیکون تو آفریده

من گر گهرم و گر سفالم                                       پیرایه ی توست روی مالم

بر صورت من ز روی هستی                         آرایش آفرین تو بستی

واکنون که نشانه گاه  جودم                           تا باز عدم شود وجودم

این شخص نه آدمی فرشته است                     کایزد ز کرامتش سرشته است 

نظامي درهفت پيكر گويد :

آفریننده ی خز این جود                              مبدع و آفریدگار وجود

تو نزادیّ و دیگران زادند                             تو خداییّ و دیگران بادند

جز به حکم تو نیک و بد نکنند                      هیچ کاری به حکم خود نکنند

ز اولّین گل که آدمی بفشرد                          صافی او بود و دیگران همه درد

گر کسی پر سدت که دانش پاک                    ز آدمی خیزد آدمی از خاک

دیده کاو در حجاب نور افتد                         ز آسمان و فرشته دور افتد

چاشنی گیر آسمان زمی است                        میزبان فرشته آدمی است 

نظامي درشرفنامه خداوند راپديد آورنده ي خلق مي داند :

پدید آور خلق عالم تویی                                      تو ميراني  و زنده کن هم تویی 

نظامي دراقبال نامه گويد :

تنومند از او جمله ی کائنات                          بدو زنده هرکس که دارد حیات

همه بودی از بود او هست نام                        تمام اوست دیگر همه نا تمام

جزو کیست کز خاک آدم سرشت                             بر آب این چنین نقش داند نوشت

تن آدمی را که خواهد فشرد                         ندانم که چون باز خواهد سپرد 

خلقت حوا ازپهلوي آدم و طينت انسان از نوريدالله ، خاقاني مي گويد :  

ترا ز پشتی همت به کف شود ملکت               بلي زپهلوي آدم پديد شدحوا

ای ربیع فضل و از تو گشت عالم را شرف                   وی ربیع فصل واز تو گشت آدم را نما

عطسه ی او آدم است، عطسه ی آدم مسیح                  اینت خلف کز شرف عطسه ی او بود باب

به سرّ عطسه ی آدم به سنت الحوا                            به هیکلش که یدالله سرشت از آب و تراب

امید وفا دارم و هیهات که امروز                     در گوهر آدم بود این گوهر نایاب

کو صدر افاضل گوهر آدم                            کوکافی دین واسطه ی گوهر انساب

از مصطفی خلیفه و چون آدمی صفی               از خود خلیفه کردی خدای گروگرش

انصاف ده که آدم ثانیست مقتفی                     در طینت است نور یدالله مخمرش

طفلی و طفیل تست آدم                              خردی و زبون تست عالم

مرا کشت و زادیست در طینت دل                            که حاجت به حوا و آدم ندارم

گیسوی حوّا شناس پرچم منجوق او                 عطسه ی آدم شناس شيهه ی یکران او

چون آدم و داود خلیفه تویی از حق                 حق زی تو پناهد که پناه خلفایی

1-سوره بقره آيه 30

2-  الميزان جلد13

1- حيرت سجادي ، سيدعبدالحميد ص104

1 –شميسا، سيروس، ص69- 114

1-شميسا ،سيروس،ص57

1-gote

تعداد صفحه : 185

قیمت : 14700تومان

بلافاصله پس از پرداخت لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

:        ****       serderehi@gmail.com

در صورتی که مشکلی با پرداخت آنلاین دارید می توانید مبلغ مورد نظر برای هر فایل را کارت به کارت کرده و فایل درخواستی و اطلاعات واریز را به ایمیل ما ارسال کنید تا فایل را از طریق ایمیل دریافت کنید.

***  **** ***

جستجو در سایت : کلمه کلیدی خود را وارد نمایید :
 

 

برچسب ها :